مكتب طباعة الكتب المساعدة التعليمية

414

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع )

ثمّ وثب [ المختار ] ، فخرج وركب رواحله ، فأقبل نحو الكوفة حتّى إذا كان بالقَرْعاء لقيه سلمة بن مرثَد أخو بنت مرثد القابضيّ من هَمْدان - وكان من أشجَع العرب ، وكان ناسكاً - فلمّا التقيا تصافحا وتساءَلا ، فخبره المختار ؛ ثمّ قال لسلمة بن مرثد : حدِّثني عن النّاس بالكوفة ؛ قال : هم كغنمٍ ضلّ راعِيها ؛ فقال المختار بن أبي عبيد : أنا الّذي أحسِن رِعايتهَا ، وأبلُع نهايتَها ؛ فقال له سلمة : إتّقِ اللَّهَ واعلم أنّك ميِّت ومبعوث ، ومحاسَب ومجزيٌّ بعمَلك إنْ خيراً فخيرٌ وإن شرّاً فشرّ ، ثمّ افترقا .

--> را كشته‌ايم . به خدا اميدوارم خدايت از ميان مردم اين شهر نبرد تا تو را سوم جد وپدرت كنند . اما تو اى أمير ! سخن صواب گفتى ، به خدا چنين دانم كه كساني كه سر اين كار دارند ، اندرز تو را مىشنوند وگفتار تو را مىپذيرند . » إبراهيم بن محمد بن طلحه گفت : « بله ، به خدا كشته مىشود كه سستى وآشكار كرده [ است ] . » گويد : عبداللَّه‌بن‌وال تيمي به‌پاخاست وگفت : « اى مرد بنىتيمى ! دخالت تو ميان ما واميرمان بىجاست . به خدا تو أمير ما نيستى وبر ما سلطه‌اى ندارى ، تو أمير سرانه‌اى ، برو خراجت را بگير . به خدا اگر تو فساد مىكنى ، كار اين أمت را كسى جز پدر وجدّ پيمان‌شكنت ، به فساد نكشانيد كه سزاى آن را ديدند وكارشان به بدى كشيد . » گويد : آن‌گاه مسيب بن نجبه وعبداللَّه بن وال ، روى به عبداللَّه بن يزيد كردند وگفتند : « اما دربارهء رأى تو اى أمير ! به خدا اميدواريم كه به سبب آن همگان ، ستايشت كنند وهم به نزد كسى كه وى را منظور داشتى وتوجّه أو مىجستى ، پسنديده به شمار آيى . » گويد : كساني از عمّال إبراهيم بن محمد وجمعى از همراهان وى ، خشمگين شدند وبه دفاع از أو ناسزا گفتند ، مردم نيز به آن‌ها ناسزا گفتند ومجادله كردند . چون عبداللَّه بن يزيد گفتارشان را بشنيد ، فرود آمد وبه خانه رفت . گويد : إبراهيم بن محمد برفت ومىگفت : « به خدا عبداللَّه بن يزيد با مردم كوفه سستى كرد ، به خدا اين را براي ابن زبير مىنويسم . » گويد : شبث بن ربعي تميمي پيش عبداللَّه بن يزيد رفت واين را به وى خبر داد ، أو هم با وى ويزيد بن حارث‌بن‌رويم برنشست وپيش إبراهيم بن محمد رفت وقسم ياد كرد كه از آن گفتار كه شنيدى ، جز سلامت واصلاح ميان كسان نمىخواستم كه يزيد بن حارث با من چنان وچنان گفت وصلاح ديدم با آن‌ها چنان گويم كه شنيدى تا اختلاف در ميان نيايد ، الفت از ميان نرود واين قوم به جان هم نيفتند . إبراهيم بن محمد وى را معذور داشت وسخنش را پذيرفت . گويد : آن‌گاه ياران سليمان بن صرد ، آشكارا به خريد سلاح پرداختند ، آماده مىشدند ولوازم ووسايل خويش را آشكار كردند . پاينده ، ترجمهء تاريخ طبري ، 7 / 3190 - 3194